نه؟
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 11:37
گرد و خاک پاییزه رو بگیریم و برگردیم کاش.
دو هزاران من و ما
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:38
نه که بگویم زندگی مفیدی دارم و وقت کم می آورم، اتفاقا برعکس. ولی خیلی خوب می شد اگر بعضی وقت ها تکثیر می شدم. مثلا سر همین کلاس نظریه، درستش این بود که یکی ام خوب گوش می داد تا بفهمد دورکیم توی آن کتاب قشنگش چه گفته، یکی ام با ه حرف می زد و می خندید، یکی ام سرش را می کرد توی فیدیبو و کتابش را می خوا...
نرگس
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:38
چندوقت بود که با دیدن سفید و زردِ نیمرو آه می کشیدم که این دفعه با نرگس بر می گردم خانه. یا به گلدان فیروزه ای عزیز می گفتم که چقدر جای یک دسته نرگس توی دلش خالی است. خلاصه این که دیروز، هوا و نرگس و شهرکتاب و تعطیلی کلاس ها باعث شدند بروم بیرون و با یک عالمه نرگس برگردم. اما الان نگاهشان که می کنم
سال نکو
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:38
هنوز با این محاسبات سن و سالی کنار نیامده ام و نمی دانم که از امروز بیست ساله ام یا بیست و یک ساله(بیست و یک! فکرش را بکن!) می خواستم بنویسم که چقدر خوب که بیشتر سال ها این روز در سفر می گذرد و چقدر کیک هایی که بابا هرسال از یک شهر می گیرد را دوست دارم و چقدر از انتظارات آدم بزرگانه ای که برای امسال
خوبِ له کننده ی نیمه شبانه
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:38
«... در یکی از همان روزهای سخت و کسالت آور بود که مگسی از روزنه سقف وارد سلول شد. آمدن این مگس معجزه ای بود، چون حضورش فشار افسردگی ناشی از تنهایی را کاهش می داد. دکتر نون خیلی زود به مگس انس گرفت و به حضورش عادت کرد. اسم مگس را آریوبرزن گذاشت و ویزویزکنان همدم و همدلش بود. در آن چند روزی که آریوبرز
الا ای بخت، تا کی این کسالت...
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:38
_ بیخود نیست که قُدما اینقدر روی خودشناسی تاکید داشتند. زیادی سخت و پیچیده است. یک مشکل بزرگش هم این که آدم زیادی به خودش نزدیک است و آن فاصله ی لازم را که عارف با مجهول باید داشته باشد، با خودش ندارد. تازگی ها دارم به این نتیجه می رسم آدم هیچ وقت نمی تواند شناخت کاملی از الانش داشته باشد و در بهتری
نیمه شب اتفاق می افتد.
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:38
معدود شب هایی که زود می خوابم و صبحش بدون آلارم گوشی بیدار می شوم، خیلی شنگولم. تو بگو به خاطر زمان کافی خواب و خوشیِ ساعت بیولوژیک، من می گویم به خاطر مواجه نشدن با این ساعت از شبانه روز. این ساعت عجیب از روز که مطمئنم عناصر فرازمینی ای درش دخالت می کنند، وگرنه نباید این طور می بود. خیال کن از یک و
.
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 5:38
در مواجهه با خبر مرگ، آن توالیِ شوک، بغض، ضجه و گریه همیشه هم در کار نیست. برای من که امروز برای اولین بار مواجهش شدم، تمامش خلاصه شد در یخ کردن. خبر را شنیدم و یخ کردم، عکس حاج آقا را روی اعلامیه ی ترحیم دیدم و یخ کردم. آدم ها تسلیت گفتند و یخ کردم. به این فکر کردم که دیگر وقتی می رویم خانه ی شان،